محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

12

عرفان الحق ( فارسى )

بطلت الشرائع ( 9 ) نه اين است كه چون حقيقت لواى ظهور افراشت شريعت را بايد گذاشت . بلكه چون مرضى رخ نمود به آدابى نتوان بود . حقيقت حالتى است كه چون پيدا شود آداب ساقط بود . يعنى سلب شعور شود و دستور قهرا مستور . چون به حالت خود برگشت در آداب شريعت از موئى نتوان گذشت . شريعت آداب است و در اين مقام تار عنكبوتى حساب . در سلام عام مقرب شاه جبروت سلطنت را بيشتر مراعات ادب كند تا در خلوت قرب و آرام . عارفى كه آداب شريعت را گذاشت دليل است كه قربى در درگاه نداشت . كثرت الفاظ هوس است ، نكته‌فهم را همين قدر بس . اما طريقت - ترك آمال است و تصحيح خيال و تبديل نقص بكمال . اگر اين ذوق تو راست خود را بىغرض كن و بدل را باصل عوض . تواضع كن ، للّه انصاف بده و انصاف مخواه . اگر در خير عوض خواهى دنياطلبى و در حلقهء اهل حضور بىادب . انسان ملكات جميله گيرد ، حيوان در صفات رذيله بميرد . اگر در ترك آمالى اميدت به چيست و اگر در تصحيح خيالى غرضت با كيست ؟ آنكه ياد حق ملكاتش شود خوديت از يادش برود . منصور از حق خود بىخبر بود حق به زبان او أنا الحق فرمود . بجز حق كيست تا گويد أنا الحق ؟ اگر گوئى فرعون هم اين دعوى نمود . گويم آن دعوى بود . يعنى از روى طبيعت و هوا مىگفت نه از راه حقيقت و فنا . مشعر بود بر اينكه او خدا نيست . همين فرق كافيست . بايزيد گفت سبحان الله